تبليغاتX
گروه تئاتر پویا
وابسته به انجمن نمایش مشهد

درمورخه26/4/1388جمع تئاتری مشهددرسالن اجتماعات مجتمع فرهنگی امام رضا(ع)تجمع کردند.جلسه ای که قراربود راس ساعت 6بعدازظهرشروع وتاساعت8شب ادامه یابد.امامتاسفانه طبق عادت ’جلسه بایک ساعت تاخیرشروع شد.چندسالی است رئوس این گونه جلسات بطورشفاف به مدعوین اعلام نمی گرددوشایددلیل آن رابایددرعدم اطلاع رسانی صحیح ویابه نوعی غافلگیری حاضرین وایجادتعلیق’گره’ودرنهایت کشمکش دانست.به یادداریم زمانی نه چندان دوردستورجلسات’ ازطریق دعوتنامه های رسمی انجمن نمایش مشهد به دستمان می رسید.یادش به خیر’انجمن نمایش مشهد’انتخابات وهیاهوی پیرامون آن’محمد نجفی مردی قابل احترام برای اهالی تئاترمشهد’ بخصوص جوانترها’که با کوشش وتلاش اومعجزه انجمن نمایش درمشهد به بارنشست. انجمنی که یکسال ونیم ازانحلال آن می گذرد.

اماچندصباحی است زمزمه های تاسیس انجمن باعنوانی دیگربه گوش می رسد.ازآخرین نشست بروبچه های تئاترمشهدحدودیک ماه می گذرد. درآن جلسه مقررگردیدآقایان:رضاصابری- دکترطوسی- فرشیدتمری باتفاق هیئت مدیره موقت انتصابی کانون هنرمندان اساسنامه تئاترمشهدرانوشته’وشرایط راتا30/4/88 برای برگزاری انتخابات مهیاسازند.

شایدبیشترشرکت کنندگان باذهنیت برگزاری انتخابات به این جلسه پای نهادند.امااتفاقات طوردیگری رقم خورد.جلسه باحضورمدیرکل اداره ارشادخراسان رضوی آقای جعفری ومسولین ذیربط برخلاف انتظارتاساعت11شب ادامه یافت.تلاش واصرار هنرمندان تئاترمشهدبرای به کرسی نشاندن دموکراسی باوجودموانع فراوان وکارشکنی های برخی ازمسولین’وایجادساختاری نو برای تشکیلات نیمه دولتی تئاتر’وانزجارازانتصابات که متاثر ازشرایط کنونی کشوربعدازانتخابات ریاست جمهوری است’ازاتفاقات مهم تئاترمشهددردهه اخیربه شمارمی رود.

هرچندعلیرغم تلاش وپیگیری هیئت منتخب برای برگزاری انتخابات’این مهم به دلائلی ازجمله:عدم همدلی واتفاق نظربین مسولین امر’درموعدمقررانجام نپذیرفت ’اما توانست مسیربرگزاری انتخابات راهموارکند.

حداقل دراین جلسه4نفر با اکثریت آراءجهت تکمیل پیشنویس اساسنامه انتخاب شدند.آقایان:دکترطوسی- فرشیدتمری-آزادنیا-مصطفی زاده- رضااحمدی ونفرپنجم استادرضاصابری که انتخاب ایشان توسط آقای جعفری مدیرکل اداره ارشادخراسان انجام پذیرفت.مقررگردیداین هیئت حداکثرتادوماه آینده’تازمان برگزاری انتخابات مسولیت تئاترمشهدرابه عهده گیرد.

-ازنکات قابل توجه این جلسه می توان به حضورچندنوآموزتئاتردرانتخابات وغیبت چندپیشکسوت دراین رویدادمهم تئاتری اشاره کرد.

                                                                                     به امیدروزهای بهتربرای تئاترمشهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:51  توسط حمید جندقی  | 

                                                           گویی رقابتی است میان انسان وخاک

چراکه هرکه عزیزمی شود’پسندخاک می آید

وهرکه انسان’ دل درگرواش می گذارد

خاک به ودیعه اش می گیرد

دراین بارنیز..

آخرین باری که اورا دیدم’یک ماه قبل ازفوتش بود. با وجوداین که از یک بیماری سخت وکشنده رنج می برد وچند روزی از شیمی درمانی اش می گذشت’اماهمچنان باروحیه ای قوی شاکربود وامیدوار.درک ودرایتش برای تئاتر ستودنی بود.افسوس که دست اجل امانش نداد.

در مورخه 12تیرماه1388جمعی پویایی برسم گذشته در آرامگاه خواجه ربیع برسرمزار مسعودغلامی همگروهی عزیزمان گردهم آمدیم تابانقل خاطراتی ازاویادش رازنده وجایش را خالی نگه داریم.درپایان مراسم برسرمزاراستادماشاءا...وحیدی ازبزرگان تئاترسنتی ایران زمین جمع شدیم وباذکرفاتحه ای یادش راگرامی داشتیم.

 

  

مسعودغلامی درسال1360درشهرمشهدچشم به جهان گشود.فعالیت خود راباتئاتردانش آموزی آغاز کرد.درسال1379همزمان با ثبت گروه در انجمن نمایش مشهداوجزء اولین اعضاء رسمی گروه به شمارمی آمد.فعالیتش درجلسات کارگاه نمایشنامه نویسی گروه چشمگیر بود وهمزمان درکلاس های فیلمنامه نویسی انجمن فیلمنامه نویسان شرکت می کرد.وی بعدازدوره خدمت سربازی’به تحصیل رشته مدیریت دردانشگاه آزادپرداخت اما به علت تشدیدمریضی و وخامت حا ل درماههای پایانی عمر’به اجباردست از تحصیل کشید .اوبااستعدادی سرشارگلی بودکه گلستانش نشکفته پرپرشدودرزمستان1384به سرای باقی شتافت

.

همیشه سبزبودی وبهاری’ تشنه گفت وشنود. یادت هست؟شروع خدمتمان باهم بود.دوماه سخت آموزشی را با هم سپری کردیم.همیشه در شرایط سخت دوست ودشمن آشکارمی شوند.ازخود گذشتگی ات را همان روزهای اول آشنایی ستودم.توصبوربودی بایک دنیا معرفت...مریض بودی اما لبا س های گرمت رابه دوستانت بخشیدی .طبع شوخی داشتی’بایک دل بزرگ...زمانی که همه بریده بودیم توازصبرمی گفتی وآینده. برای همین است که رفتنت را باورنداریم.توهمیشه میان ماوباما هستی...  مسعودجان’برای این که بدانی همیشه دریادمان زنده ای’اولین جشنواره داخلی پویا رادرزمستان85به نام تو وحسن حدادزاده رقم زدیم.

                                                                     روحت شادویادت گرامی باد

                                                                                                         حمیدرضاجندقی                                             

                                                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:10  توسط حمید جندقی  | 

تئاتر بازتابی از وجوددلهره آورنوع بشراست وروشن کننده شرایط انسانی.تنهاآفریننده تئاترنیست که اززبان آن سخن می گوید’بلکه جامعه هردوره است که بااستفاده ازتئاترصحبت می کند.

تئاتردشمنان آشکاری دارد’کمبود آموزشهای هنری درکودکی که مانع کشف ولذت بردن ازآن می شود. فقری که به جهان هجوم می آورد ومخاطبان راازآن دور نگه می داردوبی تفاوتی دولت هایی که بایدپشتیبان تئاتر باشند’نه سدی برای آن.

پیشترخدایان برروی صحنه باانسانهاسخن می گفتندوامااکنون انسانها هستندکه بادیگران سخن   می گویند.بنابراین تئاتر بایدپرشکوه وبهترازخودزندگی باشد.تئاتربازی باارزش خرداست درجهان نابخرد.تئاتراثبات ایمان دربشری است که به حکم تقدیرش مسول است.ماناچاریم تئاترراتجربه کنیم تادریابیم که برماچه می گذرد’تادردهاورنج هاراازخوددورکنیم ونیز بتوانیم لحظه ای به پرتو امیدی خیره شویم که در آشوب وکابوس زندگی هرروزمان وجود دارد.زنده باد یاری دهندگان’به برپایی آئین تئاتر...

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:19  توسط حمید جندقی  | 

                                  «خط كشي ها – خط قرمز ها ، نظارت يا دخالت »

                   صحبت از پژمردن يك برگ نيست ، واي جنگل ها را بيابان مي كنند . حماسه 19 آذر

گروه تئاتر پويا در سال 1387 عزم خود را جزم كرد تا دو نمايش يك توده هواي پر فشار نوشته و كار مسعود عقلي و نمايش ما كجا جامونديم ؟! نوشته جلال شهباز نژاد و كار حسن نامجو را جهت جشنواره استاني آماده سازد.

طبق روال همه جشنواره ها ، نمايش نامه باز خواني شد و چهل نمايش نامه از استان خراسان رضوي مورد تاييد شوراي باز خواني قرار گرفت . پس از چند ماه تمرين فشرده اين نمايش توسط شوراي باز بيني ارزيابي گرديده و ده اثر جهت شركت در هجدهمين جشنواره استاني معرفي شدند . كه خوشبختانه دو نمايش گروه تئاتر پويا بر اساس اولويت بندي اعلام شده توسط هيئت داوران پنجم و هشتم بود.

و اما ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:44  توسط حمید جندقی  | 

نمايش هاي شادي آور                                                   

         ـ تقليد  

نمايش هاي شادي آور ابتدا به جهت حربه اي براي مضحكه كينه جويانه برعليه لحظه هاي ثابت ،راكد و تلخ زندگي پديد آمد . نمايش هاي شادي آور همه از معركه ها و كارهاي بازيگران منفرد موسوم به دلقك ، نوروزي خوان ها ( مثل حاجي فيروز و آتش افروز ) ، دسته هاي تمسخر ميرنوروزي و بازيگران دوره گرد شكل گرفت . اما بعد ها بدون آنكه آواز ، شادي و رقص را از دست بدهد از رقص و آواز مطربان جدا شد . يكي از ساده ترين قصه هاي تقليد ( ادامه مضحكه با داستانهاي بلند تر ) يك بازيگر لهجه دار كه محور اصلي موقعيت هاي خنده آور بود

مقاله را بطور کامل در ادامه مطلب ملاحظه بفرمایید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 1:9  توسط الهه پوراحمدی  | 

 

نمي دونم از كجا شروع كنم ، از حرف هاي ناگفته ، يا از دردهاي پنهان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:40  توسط حمید جندقی  | 

شناخت نظام های تئاتر

توفيق استانيسلاوسكي به عنوان بازيگر،همراه با اين حقيقت كه بيشتر كتاب هاي خواندني اش نظامي مبتني بر تجزيه و تحليل را ادعا مي كنند، به آميختگي مناسب هر دو مي انجامد. دستاورد استانيسلاوسكي به عنوان بازيگر و كارگردان عمدتاً به مثابه ي دفاع از كار فكري مي نمايد. در نتيجه وقتي كارگردان ها و بازيگران رويكرد مبتني بر شناخت در شخصيت پردازي را كنار مي نهند، اغلب بر اين باورند كه در واقع استانيسلاوسكي را كنار نهاده اند.يوشي اويدا كه براي اولين بار در طوفان به سال 1968 (دو سال پيش از اجراي رؤياي شب نيمه ي تابستان بروك) با بروك كار كرد، در پژوهش هايش درباره ي تعليم و تربيت شينتو، به عنوان جانشيني براي عقلانيت استانيسلاوسكي وار،مي نويسد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:48  توسط   | 

درس هاي ادبيات نمايشي اثر آوگوست ويلهلم شلگل

 

(August-Wilhelm Schlgel) (1763-1845)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:46  توسط   | 

 اوژن یونسکو :

      »» اکثر مردم بعد از رخ دادن مسئله ای ، وقوع آن را پیش بینی می کنند .                 

      ... مطلبی از سید عبدالحسین نقوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 7:4  توسط غلامرضا محمدی  | 

(DRAMA) درام


سيد عبدالحسين نقوي

 درام كنشي تقليدي است كه در زمان حال عرضه مي شود و در برابر چشم تماشاگر رويداد هاي واقعي و يا تخيلي گذشته را بازسازي مي كند ، از اين رو درام ويژگي یگانه اي دارد ، زيرا ويژگي هاي شعر روايي و هنرهاي ديداري را درهم مي آميزد يعني هم بعد زمان دارد و هم بعد مكان ؛ درام روايتي است كه به صورت ديداري در آمده و تصويري است كه توان حركت در زمان را بدست آورده .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:3  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 

تنش دراماتیک ایجاب می کند که تماشاچی، مشتاق آن چیزی باشد که قرار است اتفاق بیفتد

آنچه دراین مطلب میخوانید

نکات مهم نمایشنامه نویسی است ازدیدگاه ﭘروفسوربال(david bal )

 برگرفته ازکتاب فن نمایش نامه خوانی- ترجمه دکترمحمود کریمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:6  توسط   | 

به نام خدا

*تئاتر مشهد نیاز به حمایت همه جانبه دارد*

سالیانی است که تئاتر این شهر بی تب و تاب، راکد و ساکن مانده است. مگر بارقه هایی که گاه چون شهابی به خاموشی می گراید . تنها در این میان، جشنواره های نامنظم تئاتر بار تمامیت تئاتر را به دوش می کشند . به راستی مردم چه سهمی از این ماجرا دارند،خدا میداند.

..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:48  توسط حمید جندقی  | 

برگردان به فارسي: عليرضا اميرحاجبي
آشنايي:
"وسولد ميرهولد" (Vsevolod Meyerhold) 1940 – 1874
او كارگردان آونگارد روس و يكي از برجسته‌ترين شاگردان استانيسلاوسكي است. ميرهولد در حوزه تئاتر مدرن همان نقشي را بر عهده داشت كه"شوئنبرگ" در موسيقي. آثار و فعاليت‌هاي ميرهولد از كارگاه هنر مسكو و تحت حمايت‌هاي استادش آغاز گشت و در نهايت به آشنايي او با گونه‌هاي مختلف تئاتري منجر شد.
او از ابتدا در جست‌وجو و بازتعريف امكانات زباني تئاتر قرن بيستم بود. ميرهولد در برابر تئاتر ناتوراليستي به واكنش منفي پرداخت و بر اين عقيده پاي مي‌فشرد كه اجراگران بسيار بيشتر از تقليد صرف، واجد ظرفيت و قابليت گسترش حركات بدن هستند. همين اعتقاد باعث شد تا او سيستمي به نام"بيومكانيك" را براي تمرينات بدني طراحي كند.
توليدات و آثار ميرهولد شامل گروه متنوعي از اجراهاست. او حدود 500 اجرا به صحنه برد. از جمله‌يِ اين آثار مي‌توان به"بازرس" اثر معروف"گوگول" ‌(1926) اشاره كرد. آثار بحث برانگيز و انقلابي ميرهولد برگرفته از نمايشنامه‌هاي"ماياكوفسكي" شاعر بزرگ روس است. آثاري چون"اسرار بوف" (1921)، "ساس" (1929) و"گرمابه" (1930). اين آثار بيانگر تحول شگرفي است كه ميرهولد در چشم‌اندازهاي تئاتر ايجاد كرده بود.
توجه به اجراگر، طراحي و موقعيت صحنه از مهمترين شاخصه‌هاي تئاتر ميرهولد است. تجربيات انقلابي او در زمينه اهداي ارزش بيش از حد به بازيگر به مذاق سران حزب كمونيست شوروي خوش نمي‌آمد.
يكي از جنايات بزرگ و لكه‌هاي ننگين حكومت استاليني همين عناد ورزي با اين هنرمند با استعداد بود. ميرهولد بعد از سخنراني تلخي كه در گردهمايي سالانه كارگردانان تئاتر انجام داد مورد انواع حملات قرار گرفته و در 1940 به زندان گسيل و در همان سال توسط شليك گلوله‌اي كشته شد.‌ بعد از دهه شصت ميلادي بود كه آثار و آراء ميرهولد به زبان‌هاي ديگر ترجمه و دست‌اندركاران تئاتر اروپا با او آشنا شدند. تئاتر مدرن اروپا به ويژه‌ هنرهاي اجرايي(پرفورمنس آرت) بي‌شك مديون تلاش‌هاي اين نابغه آوانگارد است.
در اين مقاله ميرهولد به تشريح امكانات جديد فرم و ارتباطات بين نيروهاي خلاقه تئاتر و اصول فيزيكي اجراگران مي‌پردازد. اصولي كه بعدها ساير هنرمندان از آن تا به امروز پيروي كرده‌اند.
***


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:34  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 

 

پانتوميم در اصل واژه‌اي يوناني است كه پانتوميموس تلفظ مي‌شود و از دو جزء پان به معناي تمام و ميموس به معناي تقليد تشكيل شده است. در اصطلاح  پانتوميم به نمايشي اطلاق مي‌شود كه در آن حالت و احساسات و انديشه ها به كمك عمل حركت، حالات چهره و اندام بدون استفاده از كلام و در حالت سكوت توسط بازيگر پانتوميم نشان داده مي‌شود.

درام شناسان متفقا ریشه هنر پانتومیم را به مصر باستان نسبت می دهند که بعد به یونان آمده و در یونان توسط بازیگران چیره دست بارور گردیده و سپس در روم باستان به اوج خود رسید. در یونان باستان، در زمالن رونق تراژدی های بزرگ (قرن پنجم قبل از میلاد) نمایش های پانتومیم ابتدا چندان رونقی نداشت، مشهور است که در همان ایام هنرمندی به نام تلستس با مهارتی که در بازیگری این نمایش ها کسب کرد هنر پانتومیم را نیز گسترش داد. شخصی می گوید: " کلماتی را که هنرپیشگان بر زبان می آورند تلستس به وسیله خرکات زیبا مجسم می کرد.

در قرن بیستم نیز هنر پانتومیم گسترش پیدا کردبا شخصیتهایی چون چارلی چاپلین بزرگ، الیور هاروی ، باستر کیتون، مارسل مارسو به صورت یک هنر جهانی درآمد.در همین ایام است که مکتب های متعدد پانتومیم مطرح گردید. مکتب فرانسوی و مکتب انگلیسی که در واقع هردو از مکتب میم ایتالیا تغذیه می کردند. شایان ذکر است که هنر پانتومیم برای خود دستور زبانی دارد و از الفبا ویژه ای پیروی می کند چرا که لازمه پایداری یک هنر کاربرد سبک مخصوص در آن است.

پانتومیم امروزی از حدود 160 سال پیش پیدا شد. خیلی جالب است بدانید نام اولین کسی را که پانتومیم به صورت امروزی را به روی صحنه برد بدالنید که بود؟ این شخص گاسپار فرانسوی بود که در پاریس به کار نمایش اشتغال داشت .

آقای گاسپار در پانتومیم های خود از زندگی روزمره مردم الهام می گرفت  اما استاد مسلمی که این روزها در ئنیا شهرت دارد کسی نیست جز مارسل مارسو عزیز. ا. نیز فرانسوی می باشد.

جناب مارسو به نقاط مختلف جهان از جمله ایران سفر کرده و برنامه های مختلفی را اجرا نموده است.

در پایان تشکر می کنم از آقای منصور خلج با نوشتن کتاب تئاتر و نشانه ها و ناصر آقایی که کتاب پانتومیم را زحمت نوشتنش را کشیدند.کسانیکه مایلند آموزش پانتومیم در وبلاگ انجام شود در نضر سنجی شرکت کنند و اگر به حد 25 نفر رسید آموزش شروع می شود.

 

تهیه و تنظیم: عبدالحسین نقوی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 7:44  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 

 

تاریخچه سوررئالیسم

 

 

يك شب در سال 1919 آندره برتون از شنيدن جمله ي كه به پنجره ذهنش زد تكان خورد .

تصوير محو شد ، ولي جمله در يادش ماند (( پنجره ، مردي را دو تكه كرده است . )) اين مكاشفه ي عجيب با يك تصوير بصري همراه بود و بلافاصله بعد از آن چند جمله بي ربط ديگر ، بدون اراده ي آگاهانه ي او ، به ذهنش آمد . از آنجا كه برتون با شيوه هاي روانكاوي فرويدي آشنايي داشت ، سعي كرد اين جريان خود سر تصاوير را بدون دخالت عقلاني خود آزادانه مجال جولان بدهد، شرح مكتوب اين تجربه را كه بعدها (( متن خودكار )) نام گرفت ، دادائيستها بي درنگ پذيرفتند ، ولي در حقيقت اولين نفس يك جنبش تجربي مصمم تر بود به نام سوررئاليسم .

 

پس از آنكه دادائيسم با آن وضع فضاحت بار از ميان رفت ، گردانندگان آن در سال 1921 به دور آندره برتون كه خود نيز زماني جزو دادائيستها بود گرد آمدند و طرح مكتب جديدي را ريختند ، جستجوي علمي و دقيق (( واقعيت برتر )) جايگزين فضاحت و عصيان بي رويه شد . آندره برتون به كمك لويي آراگون و پل الوار و فيليپ سوپو و روبر دسنوس و بنژامن پره چند تن از شاعران و نويسندگان ديگر به كشف دنياي لا يشعر و ضمير پنهان پرداختند . مكتب سوررئاليسم به طور رسمي در سال 1922 تشكيل شد .

واژه سوررئاليسم نخستين بار در نمايشنامه (( عبث نما ))ي گيوم آپولينر به نام (( سينه هاي تيره زياس )) ظاهر شد كه در سال 1903 نگارش يافت ولي نخستين بار در سال 1927 به روي صحنه رفت . (( درام سوررئاليستي )) عنوان نوعي نمايشنامه بود . اين واژه از نظر آپولينر نشان دهنده يك شيوه تمثيلي انتقال حقيقت جوهري بود . چنان كه خودش مي گفت : " موقعي كه انسان خواسته بود از عمل راه رفتن تقليد كند ، چرخ را اختراع كرده بود ، پاي مصنوعي نساخته بود . " به همين سان هنرمندي كه مي خواهد حقيقت بنيادين هستي را منتقل كند ، نه به برش ناتوراليستي زندگي بلكه به تخيل تداعي گر شاعر روي مي آورد .

ظهور سوررئاليسم مصادف با دوره ي است كه نظريات زيگموند فرويد ، پزشك روانشناس اتريشي درباره ي (( ضمير پنهان )) و (( رويا )) و (( واپس زدگي )) افكار متجسس را به خود مشغول داشته بود . آندره برتون و لويي آراگون ، كه هر دو پزشك امراض رواني بودند ، از تحقيقات فرويد الهام گرفتند و پايه مكتب جديد خود را بر فعاليت (( ضمير پنهان )) بنا نهادند .

در همان سال 1921 نخستين كتاب سوررئاليستي با عنوان ((ميدانهاي مغناطيسي )) به قلم آندره برتون و فليپ سوپو منتشر گشت . از سال 1922 تا 1924 تحقيقات جديد اين دو تن درباره ي (( طبيعت برتر )) و (( ضمير پنهان )) مرتبا در مجله (( ادبيات )) به چاپ مي رسيد . به زودي چندين شاعر و نويسنده ديگر نيز ، از جمله آنتونن آرتو و ماكسيم الكساندر و پير ناويل به آنان پيوستند .

ولي آندره برتون دست به تصفيه ي دامنه داري زد و پيروان و مريداني را كه تشنه شهرت ادبي و سياسي بودند از جمع خود بيرون كرد ، زيرا عقيده داشت كه فعاليت سوررئاليستي در نفس امر بايد از (( هر چه رنگ تعلق پذيرد )) آزاد باشد . به قول خودش كساني را كه به عللي ، كم و بيش آشكار ، استحقاق اين آزادي را نداشته اند نفي بلد كرد . بدين ترتيب ژان كوكتو و ژان پولان و رمون راديگه و ژول رومن و آندره سالمون و پل والري ، به گناه آنكه فروش آخرين كتابهايشان از متوسط بالاتر بوده است ، كنار رفتند . { بعدها جرجو كويكو و سپس در سال 1936 سالوادر دالي به اين سبب كه به فاشيسم روي آورده بودند و ژوزف دلتي چون به مذهب كاتوليك گرويده بود ، اخراج شدند .}

در سال 1924 ناگهان فعاليت و آوازه سوررئاليست ها به اوج قدرت خود رسيد، در يكي از خيابانهاي بزرگ پاريس ، مركزي به نام (( دفتر تحقيقات سوررئاليستي )) افتتاح شد و نخستين بيانيه سوررئاليسم به قلم آندره برتون و نخستين مجله (( انقلاب سوررئاليستي ))به مديريت پير ناويل و بنژامن پره منتشر گرديد .

در بحبوحه ي جنگ و انقلاب مراكش ، سوررئاليست ها جانب كمونيست ها را گرفتند و بر اثر آن ، فرياد اعتراض از همه سو بر خواست .

در سال 1929 ، برتون دومين بيانيه ي سوررئاليسم را منتشر كرد و وضع سياسي اين مسلك را روشن و مشخص كرد . در اين بيانيه ، برتون مجددا بر تعهد خود به طغيان و گسترش شناخت از واقعيت تاكيد كرد. از اين پس برتون به تدريج چند تن از همكاران خود را به دلايل مختلف طرد كرد .

با شروع جنگ دوم جهاني ، دالي و ايو تانگي به آمريكا گريختند . بنژامن پره به مكزيك رفت . آندره برتون باز جامه پزشكي پوشيد و به همراه آندره ماسون را آمريكا را در پيش گرفت تا با فراغت بال و استقلال كامل تحقيقات سوررئاليستي خود را دنبال كند . وي در سال 1942 ديباچه سومين بيانيه سوررئاليسم را در نيويورك منتشر كرد . در سال 1946 پس از پايان جنگ و استقرار آرامش به پاريس برگشت و در مصاحبه با خبرنگاران ثبات عقايد خود را اظهار داشت و گفت : " در دوره ي كه چرخ اجتماع بر اثر طغيان اشتهاي مادي از محور خود خارج شده است ، لزوم جستن آرمان و هدف معنوي بيش از پيش احساس مي شود ، در عصر انفجارات هم انسان بايد با مفاهيم ساخته و پرداخته و قالب گرفته به مبارزه برخيزد و همه امكانات خود را براي برقراري عصر جديد ديري به كار اندازد . "

 

 

اصول سوررئالیسم

 

سوررئاليسم در تعريفي كه آندره برتون از آن مي داد ، متعهد به تصحيح تعريف از واقعيت بود . وسايلي كه به كار مي بست ( نگارش خود كار ، شرح خواب ، روايت در حالت خلسه ، شعر ها و نقاشي هاي مولود تاثيرات اتفاقي ، تصويرهاي متناقض نما و رويايي ) همه در خدمت يك مقصود واحد بودند : تغيير دادن درك ما از دنيا و به اين وسيله تغيير دادن خود دنيا .

 

سوررئاليسم داراي چندين فلسفه ي خاص است :

1 . فلسفه علمي كه همان روانكاوي فرويد است . چنانكه از اسم سوررئاليسم بر مي آيد ، آيين اصلي آن بر استوار است كه جهاني واقعي تر از جهان عادي وجود دارد و آن جهان ضمير نا خود آگاه است .

فرضيه نا خود آگاهي فرويد كليد سوررئاليسم است . در واقع بي وجود زيگموند فرويد ، سوررئاليسم هرگز بصورت امروزي خود نمي توانست باشد و مي توان فرويد را بنيانگذار واقعي اين مكتب دانست ، زيرا همچنان كه او كليد پيچيدگي ها و معضلات زندگي را در رويا و خواب جستجو مي كند ، سوررئاليست ها نيز از همين زمينه براي الهام گرفتن استفاده مي كنند ، منظور اين نيست كه آنها فقط به ترسيم تصويري از صحنه هاي خواب مي پردازند ، بلكه هدف آنها به كار گرفتن هر وسيله ي است كه آنها را به محتويات سر گرفته ي ضمير نا خود آگاه مي رساند .

فرويد مي گويد : " نا خود آگاهي يا روان نا خود آگاه اساس و محرك اصلي است ، و شعور ظاهر ما كه آن را خود آگاه مي ناميم قسمت كوچك و بي اهميتي از نا خود آگاه بيش نيست . "

نظريات فرويد در باب روانكاوي ظاهرا يك مبناي علمي براي سوررئاليسم شد ، و اغتشاشات اجتماعي آن عصر زمينه ي طبيعي آن بود . هنرمند سوررئاليسم كه از درون خود آگاه بود ، علاقه اي به رابطه با جهان عيني در خود احساس نمي كرد . در عوض خود را به جهان درون و قلمرو پندارهاي فردي و رويا متوجه كرد ، واقعيت را رها كرد و به فوق واقعيت پناه برد . همچنانكه فرويد مي گويد : " هر رويايي عبارت است از يك تمايل واپس زده شده كه به هنگام خواب يا به صورت اصلي خود تجسم پيدا نموده يا به ياري مكانيسم تبديل ، به صورت دگرگوني ظاهر مي شود . )) هنرمند سوررئاليست مي كوشد به مقداري از خصوصيات قسمت پنهان وجود خود دست يابد و براي رسيدن به اين خواسته ، به رويا و يا حالات رويا گونه ذهن خود پناه مي برد ، از طرف ديگر سوررئاليسم را مي توان ادامه رومانتيسيم دانست كه از تحليل نا خود آگاه فرويد شكلي تازه يافته است ، در واقع

عقيده رومانتيك ها درباره اين كه آدمي با عالم خارج بيگانه است و تنها حقيقت واقع دنياي دروني اوست و همچنين نظريه عقلاني نبودن كردار و رفتار آدمي ، به طرز كامل تري در جنبش سوررئاليستي بيان گرديده است . سوررئاليست ها عدم اطمينان رومانتيك ها را به عقل و منطق و شك و نوميدي آنها را درباره تكامل طبيعت آدمي اساس كار خود قرار دادند .

علاوه بر اين ها ، شيفتگي سوررئاليست ها به اروتيسم ( شهوت انگيزي ) تا حد زيادي متاثر از فرويد بود . به قول فرويد : " روان نا خود آگاه شامل تمامي غرايز بشر اوليه است ، خوي حيواني و وحشي بشري قسمتي اصلي اين منبع مي باشد كه برخي از عوامل ارثي و همچنين تمامي اميالي كه در دوران تكامل و تحول كودك سر كوفته گشته اند بدان منضم شده است . " به اين ترتيب غريزه جنسي كه ريشه در ضمير نيمه هوشيار داشت ، صاحب اعتباري شد كه آن را تبديل به سلاح مهمي در زرادخانه سوررئاليست ها كرد .

فرويد معتقد بود كه سركوب بعضي اميال جنسي در عين حال كه باز دارنده است ، ممكن است ضايعه ي نيز ايجاد كند . همين را سوررئاليست ها از آثار فلج كننده جامعه ي مي دانستند كه عادت كرده بود نشاط و مكاشفه را با احترام تخدير كننده ي به نظم ماشيني و امور روزمره و حسن شهرت جايگزين كند . به همين سان سوررئاليست ها خواهش نفس را در برابر نازايي و بازدارندگي بي احساس دنيا قرار مي دادند - و منظورشان از خواهش نفس نه تنها شهوت جنسي بلكه همچنين كل وسايلي بود كه با آنها در صدد افزايش اطلاع بودند . ميل جنسي از اين رو اهميت بيشتري داشت كه توجه را به امر خود انگيخته ، غريزي و شهودي جلب مي كرد و منبعي در دسترس همگان بود . آخر ، با تسليم شدن به اميال جنسي ، فرد دوباره مي فهميد كه اختيار عقلاني هم حدي دارد و ديگر اينكه - و اين نكته ي بود كه سوررئاليست ها از تكرارش خسته نمي شدند - تخيل هم قابل حصول است .

 

2 . فلسفه اخلاقي كه با هرگونه قرارداد و مواضعه مخالف است .

سوررئاليسم جنبشي است كه توانايي گذر به حالت پويايي و تحرك را دارد ، تحركي كه در تحول جامعه نقش موثري خواهد داشت . تصور اينكه هنر جدا از آگاهي و تحولات جامعه باشد و نقش سازنده آن را نديده گرفتن تصوري موهوم است و چون هنرمند نمي تواند از تغير شكل دائمي جريان زندگي بي تاثير باشد ، پس سعي دارد تا نقش خود را در تحول جامعه به نحو شايسته يي ايفا كند ، و اگر به واقعيت و اهميت هنر در پيشبرد جامعه معتقد باشد ناچار پي مي برد به اين كه ، اين فعاليت با ديگر فعاليت هاي اجتماعي كه فعاليت هاي فعال خوانده مي شوند ، تشابه و يگانگي دارد .

" هدف بلند پايه سوررئاليسم همه در آن است كه اطلاقش در بي واسطه ترين قلمرو آگاهي ، هيچگونه امكان تعارض باقي نمي گذارد . عليرغم محدودي انقلابيون كور ذهن به راستي نمي فهمم چرا بايد از پرداختن به مسايل عشق ، رويا ، ديوانگي ، هنر و مذهب خودداري كنيم ، حال آنكه ما اين مسائل را از ديدگاهي مي نگريم كه آنها و خود ما انقلاب را برسي مي كنيم و به جرات مي توانم ادعا كنم كه قبل از سوررئاليسم ، هيچ كار منظمي در اين جهت صورت نگرفته است . " بيانيه دوم سوررئاليسم

 

3 . فلسفه اجتماعي كه مي خواهد با ايجاد انقلاب سوررئاليستي بشريت را آزاد كند .

سوررئاليست ها خود را جنبشي آوانگارد نمي دانستند ، اما ، به عنوان افرادي انقلابي ، مصمم به تغيير دادن ماهيت و دگرگون كردن تصور ما از چيستي واقعيت بودند . بي دليل نيست كه اولين نشريه سوررئاليست ها ، (( انقلاب سوررئاليستي )) نام گرفت . و اين خود حكايت از تعهدي به دگرگوني بنيادين مي كرد كه به سرعت ، با همان اشتياقي كه عرصه ي روانشناختي را در بر گرفته بود ، حوزه ي سياسي را هم فرا گرفت و سرانجام نشريه ي جديدي به بار آورد با نام پر معني (( سوررئاليسم در خدمت انقلاب )) .

در بيانيه 27 ژانويه 1925 مي خوانيم : (( 1 . ما كاري به ادبيات نداريم . اما اگر لازم شود ، مثل هر كس ديگري مي توانيم از آن استفاده كنيم .2 . سوررئاليسم نه يك وسيله بيان جديد است، نه چيزي ساده تر ، و نه حتي يك مابعدالطبيعه ي شعر . وسيله اي است براي آزاد سازي مطلق ذهن و امثال آن .

3 . ما مصمم به ايجاد يك (( انقلاب )) هستيم . 4 . ما واژه ي (( سوررئاليسم )) را با واژه ي (( انقلاب)) در يك رديف قرار داده ايم تا خصلت عيني ، بي غرض و حتي مستاصل انقلاب را نشان دهيم . 5 . ما هيچ ادعاي تغيير چيزي از اشتباهات انسان را نداريم . فقط مي خواهيم نشان دهيم كه چه افكار سستي دارد و خانه ي متزلزلش را روي چه پيهاي لرزاني ، جه خاك پوكي ، ساخته است . 6 . اين اخطار رسمي را توي صورت جامعه پرتاب مي كنيم . هر جور كه از نابرابري هايش ، از حركت هاي غلط روحش ، دفاع كند ، ما هدف خود را گم نمي كنيم ... 7 . ما در (( شورش )) تخصص داريم اگر لازم شود ، هيچ عمي نيست كه ما قادر به ارتكاب آن نباشيم .....

در سال 1925 جنبش نو پا خودش را گرم كرد و با گستاخي و نشاطي ياد آور دادائيستها و مصمم به اثبات تعهدش به آزادي ، در مقابل محافظه كاري ، پيش جست و به نيروهاي ارتجاع اعلان جنگ داد . برتون مي گفت : " ما درست در قلب جامعه مدرن زندگي مي كنيم و قرارمان با آن اين است كه همه زياده روي هاي ما را توجيه كند . " آنها خود را يك عامل تحريك كننده مي دانستند - ولي تحريك كننده يي كه صرفا اثر تخريبي نداشت ، چون همه مي دانستند كه مرواريد محصول فرايندي فرساينده است و معتقد بودند اين مرواريد به جان هزار غواص مي ارزد .

آزادي ذهني كه نخستين شرط انقلاب سوررئاليستي است ، مستلزم آزادي انسان است . هنرمند سوررئاليست مي كوشد تا از وابستگي به يك سيستم فكري به عنوان پناهگاه بپرهيزد و جستجو هاي خود را با چشماني باز و تيزبين به سوي نتايج خارجي آن ها معطوف دارد . ماكس ارنست مي گويد : " اثري در خور نام سوررئاليست است كه به كلي از نظارت عقل و شعور و عقل و ذوق و اراده آزاد باشد . "

برتون بعدها در اثري به نام (( سوررئاليست چيست ؟ )) نوشت : (( امروز بيشتر از هميشه ، رهايي ذهن كه هدف مشخص سوررئاليست است ، به اعتقاد سوررئاليست ها در درجه اول مستلزم رهايي انسان است ، و اين يعني كه ما بايد با همه نيروهاي نااميدي با زنجيرهايمان بجنگيم ، يعني كه امروز بيش از هميشه سوررئاليست ها براي رهايي انسان چشم اميد به انقلاب پرولتري دوخته اند . ))

 منبع: اینترنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:13  توسط حمید جندقی  | 


پرفسور كاميابي مسك در جلسه سخنراني ۱۸/۱/۸۶ خود به بررسي تئاتر پيشتاز قرن بيستم پرداخته و رفاه اقتصادي هر دوره تاريخي را زمينه‌اي ضروري براي پيشرفت جوامع ارزيابي كرد.
به گزارش سايت ايران تئاتر، وي در آغاز اين جلسه كه به تئاتر نو قرن بيستم اروپا اختصاص داشت، واژه آوانگارد را در هر يك از تحولات اروپا پس از دكارت مرور كرد.
پرفسور كاميابي در بخش اول با عنوان"نمايشنامه نويسان پيشتاز"، از تئاتر قرن 17 و 19 شروع كرد و نمايشنامه‌نويساني چون پير كرني و ويكتور هوگو را در عصر خود پيشتاز دانست. وي در اين بخش مي‌گويد«"ويكتور هوگو بزرگترين پيشتاز در زمينه شعر و تئاتر است... او در حقيقت سردمدار درام دراماتيك است"، "نمايشنامه ارناني" او اولين درام‌ رمانتيك و نقطه عطفي در تئاتر جهان محسوب مي‌شود. اين انقلاب ادبي كه از سال 1830 در اروپا آغاز شد به دنبال تأثير عميق انقلاب كبير فرانسه بر مردم اروپا به خصوص فرانسوي‌ها به وجود آمد و موجب بروز نيازهايي تازه در بيان آثار و افكار ادبي و هنري گرديد.»
او درام را تصويري از زندگي عنوان مي‌كند و مي‌افزايد:«خصوصيت درام، طبيعي بودن، سادگي و در نهايت شبه واقعي بودن است. ناقهرمان‌هاي درام آدم‌هاي معمولي هستند، زبانشان فاخر نيست و احساس و تخيل بر استدلال و تعقل رجحان دارد. بزرگان سبك رمانتيك كوشيده‌اند فرمانروايي"من" را در ادبيات و هنر به وجود آورند و از اين طريق كوشيدند از اين طريق اميال، آرزوها و رنج‌هاي خويش را در آثارشان ارائه دهند.»
وي دستيابي به سرزمين‌هاي دوردست و آشنايي با ادبيات شرقي به خصوص شاهنامه فردوسي، ادبيات قرون وسطا اروپا، برخورداري از مظاهر رنسانس، تعاليم مسيحيت، بيان لطيف و شاعرانه را از مبادي و اصول نويسندگان رمانتيك عنوان كرد.
وي در اين بخش آلفرد ژاري، آنتونت آرتو و آوانگارد قرن 19 را معرفي كرده و به تشريح ويژگي‌هاي هنري و فكري آرتو در زمينه تئاتر شقاوت و تئاتر آئيني پرداخت و به نقل از آرتو گفت:«بايد به فضاي صحنه جنبه تقدس بخشيد و از قدرت‌هايي كه مردم اين عصر را به وحشت مي‌اندازد مملو ساخت. ديگر صحبت از بازي كردن نيست، صحبت از زندگي كردن است. تئاتر در حد يك تظاهر سقوط كرده است و بايد دوباره به صورت وسيله‌اي درآيد كه مبهم‌ترين و خطرناك‌ترين غرايز انساني را به طور كامل آزاد نمايد.»
وي عقايد و سبك اجرايي آرتو را ضد ناتوراليسم و سمبوليسم، شخصيت‌پردازي و روانشناسي رئاليسم در تئاتر دانست و تأثير اين تفكرات را بر ژان لويي بارو، روژه بلن، يونسكو، بكت، آدامف، آرابال و ژنه ‌كه نويسندگان قرن بيستم هستند، تشريح كرد.
بخش دوم اين سخنراني به خصوصيات نويسندگان آوانگارد قرن بيستم اختصاص يافت. پرفسور كاميابي شباهت‌هاي خاصي چون مهاجر بودن، زبان دوم بودن فرانسه كه به آن مي‌نوشتند را در سبك نوشتاري اين افراد مؤثر دانست.
بخش سوم اين جلسه به تشريح خصوصيات تئاتر آوانگارد قرن بيستم همچون شكست وحدت‌هاي چهارگانه، گفت‌وگوهاي كوتاه، صحنه‌هاي متفاوت، استفاده از پيشرفت‌هاي فني، توضيح صحنه‌هاي طولاني و دقيق، پرهيز از شخصيت‌پردازي، استفاده از نماد و سمبل، تك پرده‌اي بودن و حساسيت نسبت به موضوعات اجتماعي روز اختصاص يافت.
اين جلسه سخنراني با پخش فيلم تئاتر"درس" به كارگرداني احمد مدني كارگردان فرانسوي الجزايري تبار كه كاميابي وي را در تغيير نظام آموزشي فرانسه موثر دانست، ادامه يافت.
در پايان پرفسور كاميابي به سوالات حاضران در جلسه پيرامون زبان و تأثير نمايشنامه‌نويسان آوانگارد بر زبان ادبي فرانسه و مفهوم ابزورد پاسخ داد. او در بحث زبان با اشاره به دشواري زبان ادبي فرانسه يكي از دلايل آشنايي بيشتر مردم ايران با اين نويسندگان آوانگارد را سادگي ترجمه آثارشان عنوان كرد و به نقد استفاده از واژه ابزورد يا پوچي براي اين نويسندگان پرداخت.
اینترنت
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:11  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 

چخوف نویسنده ای است که با تاثیر پذیری از ناتورالیسم سعی بر نشان دادن واقعیت دارد. بدون آنکه مانند نویسندگانی چون ایبسن درام را وسیله ای برای بیان افکارشخصی خودش کند و یا مثل استریندبرگ سعی در بیان واقعیاتی کند که ورای تجربه ی شخصی اش است.
چخوف نویسنده ای بود که می خواست بی طرفانه سخن بگوید و زندگی را آنطوری ترسیم کند که هست. این تاثیر پذیری از ناتورالیسم اروپایی و رسیدن به نقطه نظر جدید درام، تحت تاثیر چهار عامل اصلی صورت می گیرد.

1- تاتر ماینینگن (کارگردان آلمانی، تولد 1772) است. ماینینگن که به عنوان اولین کارگردان به معنای امروزی کلمه مسئولیت اجرای پروژه را به عهده می گیرد، صحنه های پر پرسوناژ را ابداع کرده و نورپردازی خاص صحنه را متداول می کند و لباس و صحنه آرایی را به مفهوم جدید کلمه در تئاتر باب می کند و همچنین اهمیت بسیاری به جزئیات زمانی و مکانی نمایشنامه می دهد.
ماینینگن، میزانسن را بنا بر آنچه که دیالوگ ایجاب می کند، تغییر می دهد و بازیگر دیگر روی یک نقطه و با یک حالت تکراری و یکنواخت بازی نمی کند و نور خاص صحنه بر تمام حالت های مورد نیاز او تاکید می کند. همه ی اینها عواملی هستند که چخوف تحت تاثیرشان قرار می گیرد و اجراهایی آزادانه و با تحرک صحنه ای کاملا متفاوت را بنیاد می کند.

2- از طرف دیگر چخوف تحت تاثیر نویسنده و کارگردانی به نام هایت من قرار می گیرد که کارش را با ناتورالیسم شروع کرده است.
مهمترین عامل تاثیر گذاری که هایت من انجام می دهد و چخوف تحت تاثیر آن قرار می گیرد، نشان دادن قیام یک ملت، در نمایشنامه هایش است. که این حرکت او تا سالهای 1920 در آلمان و اروپا تاثیر گذار باقی می ماند.

3- ایبسن نیز یکی از کسانی است که بر چخوف، از لحاظ طرح کردن یک مسئله از زبان چند شخصیت تاثیر می گذارد. ایبسن در آثار خود به قضاوت شخصیت ها می پردازد و درک شخصی خود را از زبان شخصیت ها مطرح می کند و فراتر از ناتورالیسم می رود و نشانه های زیادی از رئالیسم در آثارش معلوم می شود.
4- اما نمایشنامه های سمبلیک موریس مترلینگ نیز تاثیر زیادی روی آثار چخوف می گذارد. مترلینگ در آثارش احساسات رقیق و پر رمز و راز را نشان می دهد و معمولا تم مرگ یک تم مسلط است. مترلینگ بیشتر به رابطه ی متافیزیک می پردازد و رابطه ی روح با روح را مطرح می کند و سعی دارد که آنچه را که در کلمات و تصاویر وجود دارند را به تماشاچی القا کند و این کاری است که چخوف در آثار خودش دقیقا انجام می دهد.

ما در آثار چخوف از طریق آنچه که در نهفت دیالوگ ها است تفهمیم می شویم. نه آنچه که در ظاهر آنها است. که این امر معمولا از طریق دیالوگ های شاعرانه انجام می گیرد. اگر ما این شاعرانگی را در تک تک دیالوگ ها نمی بینیم، ولی در کل اثر شاعرانگی دیده می شود.
از زمانی که چخوف می نویسد، ما می بینیم که به تدریج نظمی که از نظر زمانی و مکانی در نمایشنامه های کلاسیک موجود بود کنار می رود و حالا شخصیت ها می توانند زمانی در یک فضای خاص و بلافاصله در فضایی کاملا متفاوت به سر برند. یعنی محدودیت زمانی به کلی از بین می رود و نویسنده سعی می کند شخصیت ها را با دیالوگ های نه چندان منظم (از نظر فکری) در ارتباط با هم قرار دهد و با به کار گیری ذهنیات خود، واقعیات را به نحوی مطرح می کند که ذهنیت و تخیل بیننده را به کار بگیرد. در همین زمان است که چخوف اعلام می کند که شخصیت های تخیلی باید کاملا مستقل از قضاوت شخصی نویسنده و عقاید فردی نویسنده وجود داشته باشند و کار نویسنده باید مثل کار یک شیمیدان باشد و به همان اندازه بی طرف.
چخوف می گوید، نویسنده نباید قاضی شخصیت های نمایشی اش باشد، بلکه فقط باید آنها را همانطور که هستند تصویر کند. به همین دلیل است که چخوف خودش را یک نویسنده ی علمی می داند و همیشه در حضور نداشتن خودش در کارها اصرار دارد و فقط معتقد به حقیقت صادقان و مطلق است.
اما اگر درست دقت شود، می بینیم که به هرحال چخوف هم به عنوان یک نویسنده، به نحوی با واقعیات محدود کننده ی شخصیت ها درگیر می شود و در پرداخت موقعیت دچار رنج و اندوه می شود و ما به نحوی حضور چخوف را می توانیم حس کنیم.
می بنیم که چطور ازدرد و رنج شخصیت هایش دچار اندوه شده و فریاد پوچی انسان ها را در آثارش بر می دارد. او خودش را از هرنوع گرایش به ایدئولوژی هایی مختلف مبرا می داند و می گوید من نه یک لیبرال هستم و نه یک محافظه کار و نه یک کشیش و نه یک آدم بی تفاوت نسبت به جهان اطرافم. دوست دارم یک هنرمند آزاد باشم که البته به عنوان یک هنرمند مباحث سیاسی، اجتماعی و فلسفی را در کارهایش مطرح می کند و سعی می کند تا جایی که ممکن است قضاوت نکند و بی طرفانه این مسائل را مطرح نماید.
شخصیت های چخوف معمولا آنچه را که در وجودشان ممکن است به درد اجتماع بخورد، نابود می کنند و این آنجا آشکار می شود که ظاهرا هر وجه اشتراکی را که در طبیعتشان با سایرین وجود دارد را از بین می برند.
شخصیت های او گرایش به نوعی تنهایی و جدا افتادگی عمدی دارند. زیرا چخوف معتقد است که زندگی از دید اوست که معنا پیدا می کند نه آنچنان که سایرین تعریف کرده اند.
این امر برمی گردد به فلسفه ی امپرسیونیستی و آن برداشت حسی هنرمند امپرسیونیست از گذر لحظه ای خاص که در یک آن با او مواجه می شود.
از رگه های امپرسیونیستی آثار چخوف یکی همین خصوصیت است که هر فردی میل دارد هر وجه اشتراکی بین خودش و دیگران را از بین ببرد و به نوعی گریز و تنهایی خود خواسته پناه ببرد.
از رگه های امپرسیونیستی دیگری که در نوع شخصیت پردازی چخوف مشاهده می شود آن است که آدمها همه، زندگی کولی وار دارند و یا با کولی واره گی به نحوی همدم هستند. هیچکس جای تثبیت شده ای ندارد همه حتی اگر از نظر فیزیکی در یک جای ثابتی قرار داشته باشند اما ذهنشان در جای دیگری است. این شخصیت ها با نوعی از احساسات مفت و مجانی خوشبختی تحقیر می شوند. در واقع آنها خوشبختی را در چیزهایی می بینند که حتی از سطح خوشبختی یک آدم معمولی نیز کمتر است.
شخصیت های چخوف معمولا از واقعیت گریزانند. بنابر این یک نوع هجرت درونی دارند که آنها را از واقعیت بی واسطه و فعالیت عملی دور می سازد.
به طور کلی می توان گفت آنها به نوعی خرد ستیزی دست می زنند که از مشخصه های آثار چخوف است.
از دیگر مشخصه های شخصیت ها چخوف یک نوع جایگزینی حرکت درونی بجای حرکت بیرونی است که ما در روابط آدمها به وضوح مشاهده می کنیم. به این معنا که آنها از درون به نوعی حرکت دست می زنند که در ظاهرشان نه تنها مشاهده نمی شود بلکه قابل حدس زدن هم نیست. به طور مثال می توان به حرکت تربلف در مرغ دریایی به سوی خودکشی اشاره کرد.
اما از نوع شخصیت پردازی امپرسیونیستی چخوف که بگذریم باز در مواردی دیگر به این سبک برمی خوریم. مثلا در هنر امپرسیونیستی، فلسفه و تفسیر زندگی اهمیت دارد، نه طرح زندگی و این دقیقا همان کاری است که چخوف می کند.
مهم نیست که چهار چوب داستانی با ابتدا و انتها باشد. مهم این است که آدم ها با فلسفه ها و شخصیت های خودشان حضور پیدا می کنند.
به طور کلی گریز از قصه یک خصوصیت امپرسیونیستی است و هیچگونه قصه پردازی قابل قبول نیست. آنچه مهم است تفسیر زندگی است. فلسفه ی زندگی و اینکه هرکس چطور آنرا می بیند.
اینکه زندگی دارای طرح و شکل است، اصلا مهم نیست، مهم آن است که هر کس چطور آنرا می بیند و چطور با آن کنار بیاید.

اما درباره ی ساختمان دراماتیک آثار چخوف بحث بسیار است و بعضی ها به این اعتقاد دارند که آثار چخوف اصلا فاقد ساختمانی دراماتیک است.
یکی از عواملی که بعضی معتقدند باعث تنزل طرح دراماتیک آثار چخوف شده است، همین گریز از قصه در ساختمان اثر است. که در بالا از آن یاد کردیم. نبودن یک قصه و یک چهار چوب داستانی و عدم پیوند لازم بین حوادث خارجی کارهای او را فاقد مرکزیت کرده است.
همه چیز برای یک زندگی بدون کانون و به صورت امری اپیزودیک و جانبی طرح ریزی شده است. بنابراین به هیچ وجه در نمایشنامه های او دیده نمی شود که روی یک رابطه تاکید شده و آن رابطه در کل نمایشنامه تعمیم پیدا کند. ما معمولا (به غیر از نمایشنامه های کوتاه و تک پرده ای او) شاهد حوادث و رخدادهای متعددی هستیم که غالبا پیوندی با یکدیگر دارند و به نظر می آید که هریک از این رخدادها را می شود به صورت اپیزودیک مطرح کرد.
بنابراین همانطور که گفتیم هیچ مرکزیتی وجود ندارد که بشود گفت همه چیز حول و حوش آن می چرخد و به همین دلیل است که ما با وضعیتی مواجه می شویم که درآن تلاش شخصیت ها همه بی ثمر می ماند.
هیچکس به یک نتیجه ی مثبت دست پیدا نمی کند هر شخصیتی در همان حوزه ی مطرح شده ی خودش طرح می شود و همانجا در نهایت سعی و تلاش های بی ثمر، افول می کند و درنتیجه نمایشنامه در پایان بدون هیجان و با حسی از بخورد با وقایع پاره پاره و بی ربط تمام می شود.

دارم چخوف به طور کلی یک درام معمولا شاعرانه است. شکلی است که ضربه های تئاتری و صحنه های غافلگیر کننده بسیار کم دارد.
در آثار او از کشمکش دراماتیک خبری نیست و وقایع مهم خارج از صحنه اتفاق می افتد. زندگی بدون حادثه جریان دارد و معمولا این طور به نظر می رسد که گفتگو ها نامحدود و آزادند. به طوری که گویا زمان محدودیتی ندارد و قرار نیست نمایش به فرجام برسد.
راجع به مسائل پیش پا افتاده بحث های طولانی و بی سرو ته می شود، تجارب توضیح داده می شود و ظاهرا پایانی برای موضوعاتی که در صحنه کشف می شود وجود ندارد اما به طور کلی می توان گفت چخوف کسی است که نظاره می کند، حدس می زند و ترکیب می کند، نه برای آنکه نارسائی خاصی را درمان کند، بلکه آنها را همانطورکه هستند نشان دهد.

منبع: تئاتر ما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:31  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 


برتولت برشت یکی از برجسته ترین نمایشنامه نویسان و تئوریسین های آلمان است که تاثیر بسزایی در تئاتر قرن بیستم دارد.
شهرت این نمایشنامه نویس پس از سالهای 1927 آغاز شد؛ زمانی که بحران های اقتصادی جهانی آغاز شده بود و درگیری های سیاسی و جنبش های کارگری در تمامی دنیا به ویژه آلمان، رو به رشد نهاده بود. در این زمان بود که برشت به جنبش زحمتکشان انقلابی پیوست و به زندگی و خانواده ی اشرافی خویش پشت کرد و شروع به نگارش نمایشنامه هایی نمود که از اندیشه و هدف خاص او بر می آمدند.
در این زمان است که او تجربه ی نگارش نمایشنامه هایی مثل " بعل" را کنار می گذارد و با ایدئولوژی مارکسیسم آشنا می شود. در نتیجه ی این گرایش عمیق، او سعی می کند برای استفاده ی مفید از تئاتر، به این هنر جنبه ی آموزشی بدهد، بنابراین به دنبال ایجاد تکنیکی برای خلق آثار دراماتیک با هدف آموزش، ناتورالیسم حاکم بر صحنه ی آن روزگار را که با سیستم بازیگری استانیسلاوسکی شکل گرفته بود، رد می کند.
از نظر برشت ناتورالیسم فقط تصویر محدودی از روابط انسان و عوامل خاصی از محیط را بررسی می کند در حالیکه تئاتر بایستی انسان را در چشم اندازی وسیعتر که همان کل جامعه است نشان دهد. به این معنا که اگر تا پیش از این در آثار دراماتیک یک فرد در رابطه ی خاص و محدوده ی خاصی از جامعه مورد بررسی قرار می گرفت و در تحلیل شرایط و موقعیت او مناسبات محدودی در نظر گرفته می شد، حالا فرد می باید در ارتباط با سیستم اجتماعی و شرایط حاکم بر کل جامعه قرار گیرد تا از این طریق تاثیر شرایط اجتماعی نظیر اختلاف طبقاتی، شرایط اقتصادی، و تضادهای ناشی از این عوامل بر زندگی فرد، نشان داده شود.
بنابراین او در نگارش نمایشنامه هایی مانند: "آدم آدم است"، " ننه دلاور"، "انسان خوب سیچوان" و غیره، مانند یک جامعه شناس جدی عمل کرده و سعی می کند با تصویر آنچه مربوط به زندگی فرد در جامعه می شود، تحلیلی کلی از موقعیت انسان ارائه دهد.
او معتقد بود که به جای حس کردن، تماشاگر را باید به تفکر واداشت. تئاتر باید به عنوان یک تجربه و یک برخورد مورد استفاده قرار گیرد تا تماشاگر بخشی از آن شود و از انفعال به درآید و به یک منتقد بدل گردد.
به دنبال این نظریه و اعتقاد بود که برشت شیوه ی تئاتر "اپیک" یا حماسی را باب می کند تا بتواند از این طریق آنچه را که بر انسان قرن بیستم می رود، روایت کند و به بیان پیچیدگی ها و تناقض های موجود در جامعه بپردازد.
برشت معتقد بود که غلبه ی کلمه در تئاتر می بایست تضعیف شود و از زبان باید به عنوان وسیله ای برای تحرک بخشیدن به ذهن تماشاگر استفاده کرد. در این راه او از زبانی ساده و غیر قراردادی، با رعایت ایجاز و اختصار و حفظ ریتم و وزن استفاده کرد و به این ترتیب روشی کاملاً متفاوت را در پرداخت آثار نمایشی اش ارائه داد.
او که از بنیانگذاران تئاتر "اپیک" محسوب می شود، با این روش سعی کرد از به کارگیری همه ی عناصری که در نمایشنامه های ارسطویی و خوش ساخت وجود داشت خودداری کند. تئاتری که بر احساس تاثیر می گذاشت، نمی توانست جنبه ی آموزشی مثبت داشته باشد، در نتیجه از طرف برشت و پیروانش که تئاتر را وسیله ی آموزش قرار داده بودند و به تفکر واداشتن مخاطب را اصل می دانستند، رد شد. آنها از هر عاملی که مخاطب را دچار احساسات و عواطف رقیق نسبت به شخصیت ها می کرد، پرهیز می نمودند.
برشت بر اساس این اصل کارهای خود را طراحی می کرد که از طریق لمس احساسات باید تماشاگر را به تفکر و تعقل درباره ی آنچه در روی صحنه رخ می دهد واداشت تا مخاطب را از شناخت حسی به شناخت منطقی رساند.
بنابراین اگر در تئاتر دراماتیک ما مجموعه ای از حوادث داشتیم که براساس آن نمایش به جلو می رفت و تماشاگر را از نظر عاطفی دچار خود می کرد، حالا در تئاتر حماسی، تنها روایتی داریم از اتفاقی که پیش از این رخ داده و حالا صرفاً دارد بازگو می شود. دیگر تماشاگر درگیر موقعیت صحنه نمی شود، بلکه به مشاهده ی همراه ابراز عقیده وادار می گردد وقدرت عمل او برانگیخته می شود.
حالا دیگر انسانی موضوع مورد تحقیق است که در ارتباط با محیطش قرار گرفته. انسانی که تغییر پذیر است و در شرایط و موقعیت داده شده تعریف می شود.
اما باید گفت که اگرچه جنبه ی آموزشی آثار برشت بسیار قوی هستند اما در عین حال از شیوه های نمایشی زیباشناسانه، چه در فرم و چه در محتوا نیز برخوردارند، و هرچند براساس ضوابط جامعه شناختی، مطابق با ایدئولوژی مارکسیستی نوشته می شدند اما تفاوت بسیاری با نمایشنامه های صرفاً تهییجی و تبلیغی داشتند.
بنابراین اگر برشت تکنیکی را به نام فاصله گذاری ایجاد کرد، به منظور ایجاد فاصله بین بازیگر و تماشاگر بود تا او را به تفکر وادارد. به این ترتیب او در پرداخت اثرش تا جایی پیش می رفت که احساسات تماشاگر را برمی انگیخت اما قبل از آنکه او به احساسات عمیق برسد، با بکارگرفتن ترفندی، نظیر یک راوی، اسلاید یا متوقف کردن نمایش و تغییر لباس بازیگران در مقابل تماشاگر، این مفهوم را انتقال می داد که آنچه دیدید، تنها یک نمایش بود و از غلتیدن تماشاگر به ژرفای احساسات و عواطف جلوگیری می کرد و او را به تفکر و اندیشه درباره ی موقعیت به نمایش درآمده وادار می نمود.


"غذایم را بین کشتارها می خوردم
و هنگام خواب کنار قاتلان دراز می کشیدم
بی رقتی از عشق پرستاری می کردم
و بی صبرانه طبیعت را می پاییدم.
فرصت من در این جهان خاکی
اینگونه به سر شد."
" برتولت برشت"

مهمترین آثار او عبارتند از:
• بعل
• آوای طبل در شب
• آدم آدم است
• اپرای سه پولی
• صعود و سقوط شهر ماهاگونی
• استثناء و قاعده
• آنکه گفت آری، آنکه گفت نه
• ترس و نکبت رایش سوم
• کله گردها و کله تیزها
• ننه دلاور و فرزندانش
• زندگی گالیله
• دایره گچی قفقازی
• ارباب پونتیلا و خادمش ماتی
• تفنگ های ننه کاررار
• انسان خوب سیچوان
• و غیره....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:27  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 

منوچهر اكبرلو

هنوز پاسخی برای پرسش های زیر نیافته ایم: ‏
ترکیب «تئاتر دینی» چه تعریفی دارد؟ آیا تئاتر دینی صرفا به وقایع صدر اسلام وسیره معصومین (ع) می پردازد؟ آیا ‏در این نوع تئاتر باید یک شخصیت محوری متدین حضور داشته باشد؟ آیا در تئاتر دینی باید از مفاهیمی چون هستی، ‏آفرینش، جبر واختیار و... ؛ یا از موضوعاتی چون شهادت، نمازگزاران وتوبه سخن گفت؟ آیا دین به مفهوم قرآنی ‏اش که شامل تمامی ارزش ها ی الهی است وجهان شمول مثلاًمضمون « بحران روحی یک شخصیت نمایشی که از ‏نشناختن هویت انسانی اش سرچشمه می گیرد» می تواند دستمایه ی یک تئاتر دینی باشد؟ آیا هر مضمون انسانی نمی ‏تواند درونمایه یک تئاتر دینی را تشکیل دهد؟ آیا «در انتظار گودو» یک تئاتر دینی برای انسان غربی به ته خط ‏رسیده نیست؟ آیا متون نمایشی « پوچ نما» ( و نه پوچ گرا) که تیشه به ریشه پوسیده و پوک زندگی مادی به شکل ‏ماشینی اش می زنند، تئاتر دینی محسوب نمی شوند ؟ آیا مضمون «انسانی که شک می کند» در محدوده مضامین ‏دینی است؟ آیا تئاتر دینی الزاماً باید درمناسب های مذهبی اجرا شود؟ به چه دلایلی تئاترهای مذهبی ما متهم ‏اندکه«شعاری» اند؟ آیا به دلیل سفارشی بودن آن هاست، یا ضعف متن و اجرا که با تحریک احساسات مخاطب ‏پوشانده می شود؟ آیا برای اجرای یک متن مذهبی (مثلاً از یک نویسنده غربی) ، الزاماً دیدگاه حاکم بر نمایشنامه باید ‏با نگاه ما همسویی داشته باشد؟ آیا در بحث تئاتر دینی می شود به این عبادت اعتقاد داشته باشیم که « به تعداد افراد ‏بشر، به سوی خداوند راهی هست؟» « چگونه گفتن» چقدر مهم است و « چه گفتن » چه اندازه؟ شرایط حضورنمایش ‏های سنتی (مشخصات تعزیه ) و آیین های مذهبی (مشخصات نوحه خوانی و مرثیه سرایی ) وآیین های نمایشی در ‏تئاتر دینی چیست ؟ آیا خلق تئاتر دینی از موارد مشابه سخت تر است؟ ( آیا اساساً تئاتر سخت وآسان داریم؟!) اگر دین ‏، تمام شئون فکری ، مادی و زندگی را در بر می گیرد، پس آیا می توان گفت که همه ی تئاتر ها مضمونی دینی ‏دارند؟! ( آیا این پرسش می خواهد این گونه تنیجه گیری کند که همه تئاترها به نوعی دینی هستند؟!) دراین صورت ‏آیا کلیت بحث «تئاتر دینی» منتفی نمی شود؟واين بحث ادامه دارد!......//////‏
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:23  توسط سیدحمید حمیدزاده  | 


 
والاس فاولی
ترجمه :مجتبا پور محسن

بازگویی طرح در انتظار گودوی ساموئل بکت ساده است. دو ولگرد کنار درخت خشکیده ای منتظر گودو هستند. آنها دعوا می کنند،گریم می کنند، به خود کشی می اندیشند،برای خوابیدن تلاش می کنند،هویچ می خورند ومقداری استخوان جوجه را می جوند. دو شخصیت دیگری که ظاهر میشوند یک استاد و مرید هستند که صحنه ی مضحکی را در میانه ی نمایش اجرا می کنند. پسر جوانی می آید تا بگوید که گودو امروز نمی آید اما فردا خواهد آمد.نمایش بسط عنوان در انتظار گودو است. او نمی آید و دو ولگرد شب زنده داریشان را کنار درختی از سر می گیرند که بین روز اول و دوم جوانه زده است. تنها نماد نظم ممکن در جهانی کاملا بیگانه.
دو ولگرد بکت ،در وضع کلی و مضحکشان با کلاه و کفش های تنگ یادآور چاپلین و گروه کمدی آمریکایی هستند.پازو و لاکی،استاد ومرید، از یک طرف شخصیت های واریته (نمایش چند گانه) و از طرفی عروسک های خیمه شب بازی هستند. به کلی جنبه ی کمیک نمایشروال های مرسومی را در بر می گیرد که از نمایش خنده آور تاریخی دست نخورده ای می آید. شبیه آثار نمایشی رومی ها و ایتالیا یی ها و دلقک بینی قرمز سیرک های مدرن.
زبان نمایش سنگین ،نیرومند و مختصر است. گفتار طولانی لاکی و متنی شجاعانه که ظاهرا بی معنی است شدیدا یادآور جویس و تاثیر مسلمش از احیای فینیگان است. اما نمایش به دور از تقلید ادبی است و زیبایی و اشارات منحصر به فردی داردو امید پوچ و حس واهی انسان را خلق می کند.
سادگی بیش از حد اثر در حس نمایشی، آن رادر رده ی نماش نامه های فرانسوی مرسوم کلاسک قرار می دهد. پیروی نمایش از سه قانون کلاسیک نمایش درباره ی وحدت، راهنمایی برای دراماتورژی نمایش است. مکان واحد یک زمین گل آلود با یک درخت و نوعی چوبه ی دار است که ولگردها را دعوت می کند تا به آویختنشان بیندیشند. این مکان هر جایی می تواند باشد. شاید بهترین توصیف برای مکانی باشد که گودو در آن نیست. همانطور که نمایش پیش می رود ما درک می کنیم که گودو در هیچ جای دیگری هم نمی توانست باشد. او از مکانی به مکان دیگر نخواهد آمد. زمان واحد دو روز است، اما ممکن است همه ی روزهای زندگی هر کسی باشد. زمان هم همان چیزی است که عنوان نمایش می خواهد برساند: عمل انتظار کشیدن. نمایش واقعا بی تحرک است. اگر جه تغییرات اندکی در طول نمایش اتفاق می افتد: درخت جوانه می زند ویکی از شخصیت ها به نام پوتزو کور میشود. انتظار هیچوقت تمام نمی شود و به طرز مرموزی هر روز دوباره از سر گرفته میشود. به این ترتیب این اتفاق یک دور را توصیف میکند. هر روز برگشتی به آغاز است. هیچ چیزی به نتیجه نمی رسد زیرا هیچ چیزی نمی تواند به نتیجه برسد. نا امیدی در نمایش به هیچ وجه ظاهرا مشخص نیست اما در فقدان اتفاق خلق می شود و به نمایش رنگ متافیزیکی می دهد. واقعیت این است که دو ولگرد نمیتوانند منتظر گودو بمانند وطبیعتا او هم نمی تواند بیاید. به نظر می رسد که بعد از این جمله بحث بیشتری ممکن نباشد و نمایش در زمان آگاهی شخصیت ها از سر نوشتشان و صحبت کردن گارسین در امتداد پرده به پایان می رسد:" بسیار خوب ،بسیار خوب بیا با آن پیش برویم..."
این خط پایان که به شکل پارادوکسیکالی ،ادامه ی این نمایش را خبر می دهد 10 سال بعد در سطر آخر در انتظار گودوی سامویل بکت منعکس شده است. در دو نمایش ، شباهت های زیادی چه از نظر فلسفی و چه از نظر ساختاری دیده می شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:8  توسط سیدحمید حمیدزاده  |